زده باشد، از آسمان بیرون زده است. در این زمان همه داشتند میخندیدند دین و تامی والترز در حالی که از خوشحالی میلرزید، به اسلحه تکیه داده بود. آرچر در حالی که پشت یک ستون قایم میشد، گفت: «حالا به آن طرف لیوان نگاه کن.» تام، با گیجی، اطاعت کرد و یک نخ کبریت بیرون کشید. آرچر با خوشحالی گفت: «برچسب؛ تو خودت هستی؛ دورش نینداز.» تام با خندهای شیطنتآمیز گفت: «چرا که نه؟» آرچرِ سرکش در حالی که آن را با یک تکه روبان بچگانه به دکمهی لباس تام میبست، گفت: «چون باید آن را با مشرکان روبان بپوشی.
تو خیلی راحتی، اسلیدی!» تام گفت: «همیشه همینطور بودم.» سوق والترز خندید و گفت: «باید قدیس نگران باشی. همه آنها باید از جادوگر این بابت حمایت کنند.» وقتی تام به اتاق بیسیم برگشت، فرشتگان کتل، اپراتور، با لبخندی حاکی از آگاهی به نشان نگاه کرد.۱۵۵ «گیج دعا شدهای، آره؟» کافران گفت. «فکر میکردم علوم غریبه الان به آرچر رسیدهای.» تام گفت: «همیشه میتوانم به راحتی از من دلبری کنم.» کتل گفت: «این یه حقه قدیمیه. مگه جادو نمیدونی که ما تا دوشنبه جفر تو منطقه خطر نیستیم؟» تام گفت: «اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم.» کتل خندید و گفت: «کار
تو خیلی سادهست. وقتی وارد منطقه بشی، خودت میفهمی.» و به رمل این ترتیب تام متوجه شد که صبح زود دوشنبه، وقتی در مسیر صبحانه از روی عرشه عبور میکرد، متوجه چند نفر شد که جلیقه نجات به تن داشتند. آنها دست و پا جادو سیاه چلفتی و مسخره به نظر میرسیدند، و اگر ماجرا کمتر جدی پیشینه تاریخی بود، حتی طلسمات هوشیاری تام هم باید در برابر ظاهر خندهدار آنها کافر تسلیم میشد. همینطور که رد میشد، متوجه شد جفت روحی که اعضای خدمه قایقهای نجات، پوششهای برزنتی را برمیدارند و وقتی این پوششها برداشته شدند، دید که دعا قایقها از قبل
پر شدهاند و هر کدام یک بشکه و یک جعبه چوبی دعانویس بزرگ داشتند. یکی از دعا اعضای خدمه، نرده طنابی که قلمرو کوچک خدمه توپچی را مسدود میکرد، گشت میزد و حالا هیچ کس نمیتوانست به آنجا تجاوز کند. تام از دور میتوانست بیلی ساندی را ببیند که کاملاً بدون هیچ اثری طلسم از پوشش برزنتی نمایان شده بود و پسرهایی که لباس خاکی پوشیده بودند، اطراف را بررسی میکردند.۱۵۶با لیوانهایشان از هر طرف آب میچکید. این کار تمام روز ادامه داشت، و یک یا دو بار گنبد کاووس که با عجله در امتداد عرشه به آنها برخورد ابطال کردن جادو کرد،
به سختی او را شناختند. کتل، سید و حاجی طبق معمول دعانویس دعاگر آرام، تمام روز را در حالی که گیرندهها را روشن کرده بود، پشت قفسهی ابزارها نشست و ناهارش را همانجا خورد. تام جای خوابش را که عادت داشت اوقات فراغتش را در آن به مطالعه بگذراند، رها کرد و نزدیک تلفن ماند، جایی که ارتباطش با پل ارتباطی قطع نمیشد. روز پر از دلهره شماره ملا و اضطرابی بود. افسران کشتی با چهرههای جدی و نگاههایی حاکی از مسئولیت سنگین، با عجله به این سو و آن سو میرفتند. در طول روز، دو بار مانور اضطراری انجام شد، قایقها پر
و خالی شدند و تجهیزات آزمایش شدند، و صدای دلگیر بلندگوی روی جادو سیاه عرشه به گوش میرسید. و با فرا متون کهن رسیدن شب، فریادهای مداوم دیدهبانان از جایگاههای بادخیزشان و صدای دعانویس پاسخ در تاریکی، صدایی شوم و شیاطین بدشگون علوم غریبه داشت که حتی بیحسی همیشگی تام را نیز به لرزه درآورد و او را نگران و بیقرار کرد. در حالی که کشتی به آرامی در مسیر خود پیش میرفت، هیچ نوری در آن نبود و شیطانی گروههای کوچکی از مردم اینجا و آنجا در تاریکی ایستاده بودند.۱۵۷ با مقدس کمربندهای نجات دست کلیسا و پا گیرشان، به طرز آزادشهر
عجیبی بدشکل به نظر میرسیدند. در امتداد عرشه، وقتی تام از شام برمیگشت، شامی که عبادت کردن پشت دریچههای بسته و با تنها یک نور کمسو سرو شده بود، آقای کان را دید که با همان طرز راه رفتن همیشگیاش، ارواح بدون هیچ نشانهای از کمربند نجات، اما با سیگار برگ دعا همیشگیاش که در تاریکی به سختی دیده میشد، حاجت گرفتن قدم میزد. با خوشحالی گفت: «سلام، تامی.» چیزی، شاید آن تنشی که روحیه همه سرنشینان کشتی را فرا گرفته بود و حتی او را نیز شیاطین تحت تأثیر قرار داده بود، او را بر آن داشت تا لحظهای مکث کند
و با تام صحبت کند. او در آن تنهایی تاریک به نرده تکیه داده بود، رفتار آرام او در تضاد عجیبی با تاریکی دعانویس شوم و باد فرشتگان شدید و فضای عمومیِ تعلیق بود. «کمربند نجاتت کجاست، تامی؟» تام گفت: «نمیخواهم با یکی
زده باشد، از آسمان بیرون زده است. در این زمان همه داشتند میخندیدند دین و تامی والترز در حالی که از خوشحالی میلرزید، به اسلحه تکیه داده بود. آرچر در حالی که پشت یک ستون قایم میشد، گفت: «حالا به آن طرف لیوان نگاه کن.» تام، با گیجی، اطاعت کرد و یک نخ کبریت بیرون کشید. آرچر با خوشحالی گفت: «برچسب؛ تو خودت هستی؛ دورش نینداز.» تام با خندهای شیطنتآمیز گفت: «چرا که نه؟» آرچرِ سرکش در حالی که آن را با یک تکه روبان بچگانه به دکمهی لباس تام میبست، گفت: «چون باید آن را با مشرکان روبان بپوشی.
تو خیلی راحتی، اسلیدی!» تام گفت: «همیشه همینطور بودم.» سوق والترز خندید و گفت: «باید قدیس نگران باشی. همه آنها باید از جادوگر این بابت حمایت کنند.» وقتی تام به اتاق بیسیم برگشت، فرشتگان کتل، اپراتور، با لبخندی حاکی از آگاهی به نشان نگاه کرد.۱۵۵ «گیج دعا شدهای، آره؟» کافران گفت. «فکر میکردم علوم غریبه الان به آرچر رسیدهای.» تام گفت: «همیشه میتوانم به راحتی از من دلبری کنم.» کتل گفت: «این یه حقه قدیمیه. مگه جادو نمیدونی که ما تا دوشنبه جفر تو منطقه خطر نیستیم؟» تام گفت: «اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم.» کتل خندید و گفت: «کار
تو خیلی سادهست. وقتی وارد منطقه بشی، خودت میفهمی.» و به رمل این ترتیب تام متوجه شد که صبح زود دوشنبه، وقتی در مسیر صبحانه از روی عرشه عبور میکرد، متوجه چند نفر شد که جلیقه نجات به تن داشتند. آنها دست و پا جادو سیاه چلفتی و مسخره به نظر میرسیدند، و اگر ماجرا کمتر جدی پیشینه تاریخی بود، حتی طلسمات هوشیاری تام هم باید در برابر ظاهر خندهدار آنها کافر تسلیم میشد. همینطور که رد میشد، متوجه شد جفت روحی که اعضای خدمه قایقهای نجات، پوششهای برزنتی را برمیدارند و وقتی این پوششها برداشته شدند، دید که دعا قایقها از قبل
پر شدهاند و هر کدام یک بشکه و یک جعبه چوبی دعانویس بزرگ داشتند. یکی از دعا اعضای خدمه، نرده طنابی که قلمرو کوچک خدمه توپچی را مسدود میکرد، گشت میزد و حالا هیچ کس نمیتوانست به آنجا تجاوز کند. تام از دور میتوانست بیلی ساندی را ببیند که کاملاً بدون هیچ اثری طلسم از پوشش برزنتی نمایان شده بود و پسرهایی که لباس خاکی پوشیده بودند، اطراف را بررسی میکردند.۱۵۶با لیوانهایشان از هر طرف آب میچکید. این کار تمام روز ادامه داشت، و یک یا دو بار گنبد کاووس که با عجله در امتداد عرشه به آنها برخورد ابطال کردن جادو کرد،
به سختی او را شناختند. کتل، سید و حاجی طبق معمول دعانویس دعاگر آرام، تمام روز را در حالی که گیرندهها را روشن کرده بود، پشت قفسهی ابزارها نشست و ناهارش را همانجا خورد. تام جای خوابش را که عادت داشت اوقات فراغتش را در آن به مطالعه بگذراند، رها کرد و نزدیک تلفن ماند، جایی که ارتباطش با پل ارتباطی قطع نمیشد. روز پر از دلهره شماره ملا و اضطرابی بود. افسران کشتی با چهرههای جدی و نگاههایی حاکی از مسئولیت سنگین، با عجله به این سو و آن سو میرفتند. در طول روز، دو بار مانور اضطراری انجام شد، قایقها پر
و خالی شدند و تجهیزات آزمایش شدند، و صدای دلگیر بلندگوی روی جادو سیاه عرشه به گوش میرسید. و با فرا متون کهن رسیدن شب، فریادهای مداوم دیدهبانان از جایگاههای بادخیزشان و صدای دعانویس پاسخ در تاریکی، صدایی شوم و شیاطین بدشگون علوم غریبه داشت که حتی بیحسی همیشگی تام را نیز به لرزه درآورد و او را نگران و بیقرار کرد. در حالی که کشتی به آرامی در مسیر خود پیش میرفت، هیچ نوری در آن نبود و شیطانی گروههای کوچکی از مردم اینجا و آنجا در تاریکی ایستاده بودند.۱۵۷ با مقدس کمربندهای نجات دست کلیسا و پا گیرشان، به طرز آزادشهر
عجیبی بدشکل به نظر میرسیدند. در امتداد عرشه، وقتی تام از شام برمیگشت، شامی که عبادت کردن پشت دریچههای بسته و با تنها یک نور کمسو سرو شده بود، آقای کان را دید که با همان طرز راه رفتن همیشگیاش، ارواح بدون هیچ نشانهای از کمربند نجات، اما با سیگار برگ دعا همیشگیاش که در تاریکی به سختی دیده میشد، حاجت گرفتن قدم میزد. با خوشحالی گفت: «سلام، تامی.» چیزی، شاید آن تنشی که روحیه همه سرنشینان کشتی را فرا گرفته بود و حتی او را نیز شیاطین تحت تأثیر قرار داده بود، او را بر آن داشت تا لحظهای مکث کند
و با تام صحبت کند. او در آن تنهایی تاریک به نرده تکیه داده بود، رفتار آرام او در تضاد عجیبی با تاریکی دعانویس شوم و باد فرشتگان شدید و فضای عمومیِ تعلیق بود. «کمربند نجاتت کجاست، تامی؟» تام گفت: «نمیخواهم با یکی

آموزش گامبهگام دعانویس جلفا در یک نگاه